خزانی دگر٬بهار سبزدلدادگیم بازهم خزان شد. پاکیم٬شورم٬اشکم همه فنا شد .
باخود می گفتم تقدیر در دستان من است و سرنوشت حاصل کارم. اما...
دیگر نمی گویم. دوباره بهارعشقم پاییز گشت. سردو ساکت وتیره.
گفته بودم نخواهی ماند لیکن تو گفتی... گفته بودم برایم سخت وزجرآور است اما توگفتی
برایت سهل است. گفتی صبور باش٬استوار٬سخت و...
گفتی عاری شو از نفرت ازخشونت ازخاطراتی تلخ و من همان کردم.
گفتی گنجینه ات را به قلبم ٬به دستم وبه خاطرم بسپارومن سپردم.
اما...
گفته بودم خواهی رفت .گفته بودم آسمانم باردیگر تار خواهد شد. گفته بودم قلبم را ...
ولی تو رنجیدی از سخنم.
مرا تنها رها کردی بادلی عاشق و بی تاب.
به یادت می خوانم ٬می گریم و می نویسم . نه دیگر نمی نویسم.
زخم دل بانوشتن تازه می شود . قلم آخرم برای تو ونفس آخرم.
نگاشته شد به تاریخ۲۰/۱۲/۸۲
m.t.p
دوش دیدم می پرستان مٍی زدند جرعـــه ای ازســاغرلاهو زدند
هریکی درگوشه ای دیوانه وار می خـــرامد دروصــــال کردگار
اشک مستی حلقه در چشمان زده موج مستی عقل ایشانرا زده
ای خدا اینان کدامین طایفند از زمینند یا ز اعلـــــــی آمدند
هردم ازسر الهی دم زنند ناله وصــل خدایی سـر دهند
عاشقی خواند الیه راجعون دیگری گوید و نحــن العاصیون
یک زایشان ناله هجران زند سجده عشق از بر جانان زند
ناگهان پرده زچشمم باز شد نور دیدم مســتیم آغاز شــــد
عاشق ودیوانه جانان شدم مست وحیران بی سروسامان شدم
شور مستی از می وازباده نیست هرکه ازغم دم زده پروانه نیست
رازغم پروانه داند گرد شمـــع کوبسوزد درمیان ســــوز شمع
یاالهی عشق خود ازمن مگیر مستی این بندگی از من مگیـر
دیگر از بند منیت رسته ام دل به دیـــدار حقیقت بسته ام
ازیاد تو به تمنا رسیده ام خواهش به دیدن لیلای عشوه کار
طنازی نگاه تومارا فریفتست وان سرخی لبان آن ابروان حیله کار
گرساعتی نظاره کنم روی ماه تو خوانم سرود تبارک واحسنت برای کردگار