زنده می نگرم. به جنگلی پرازفریب وپراززیبایی.
به آبی ها می نگرم به پاکی به وسعت چشمان پرمهر تو.
درهوای شرجی لبان تو فانوسی روشن کرده ام ازتلالوُ احساس سبز.
به کمان ابروان تو تارتار حنجره خشکیده ام رابسته ام وباصدای تو طربناک سرود
بودن می خوانم.
باتوهستم و لیکن با دو پیوند، پیوند دل وپیوند احساس.
برایت پاک ماندم و عاشق ، لیکن بادو زخم یکی برقلب ودیگری بر دست.
عاشقانه ام
نگاشته شد به تاریخ ۶/۸/۸۳
m.t.p
همیشه دوست دارم خوب بنویسم اما نمی توانم. مدتی است دیگر نوشته هایم
به دلم نمی نشیند. یکی که نوشته هایم راخوانده می گفت:توعاشقانه نمی نویسی.
بلکه درد دل می کنی. منظورش رامتوجه نشدم.
بعضی اوقات حرفهایم روی دلم باد می کنندوتبدیل به دردی می شوند که آزارم می دهد.
اینقدر حرفهایم را درون خود ریخته اموفقطدرنظر دیگران خندیده ام خسته شده ام.
دلم میخواهد باکسی حرف بزنم.کسی که حس ترحم نداشته باشد. بلکه عاشقم باشد.
کسی که دوستش داشته باشم وبه آینده ام بااو بیاندیشم.
روزگاری عاشقی می کردم . آرام بودم اما...
بازهم شروع شد. شکوه ازتقدیر. بهتر است دست از نوشتن بردارم.
نگاشته شد به تاریخ ۲۳/۲/۸۵
m.t.p
دادخود ازآن مه بیداد گرخواهم گرفت
چشم گریان را به طوفان بلاخواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگرخواهم گرفت
نعره هاخواهم زدودربحروبرخواهم فتاد
شعله هاخواهم شدو درخشک وتر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش موبه موخواهم کشید
آرزویم رازلعلش سر به سر خواهم گرفت
یابهار عمرمن روبرخزان خواهدنمود
یانهال قامت اورابه بر خواهم گرفت
یا به پایش نقدجان بی گفتگو خواهم فشاند
یازدستش آستین برچشم تر خواهم گرفت
یاسروپای مرادرخاک وخون خواهد کشید
یابرودوش ورا درسیم وزر خواهم گرفت
فروغی بسطامی
بوی غم می آید درنبود مهتاب درشبستان سیاه تردید
زوزه گرگ طنین انداز است درزمیـــــــن ذهنـــــــــم
یازده مه کشتیم آسمان رزق زما برچیده
روزگارمارا برد به کویر لعنت سوی بیداد زمان روی خط نفرت
یازده مه کشتیم ماه آخرزنده است عطر احساس عدالت زنده است.
نگاشته شد به تاریخ۱/۲/۱۳۸۵
m.t.p