خزانی دگر٬بهار سبزدلدادگیم بازهم خزان شد. پاکیم٬شورم٬اشکم همه فنا شد .
باخود می گفتم تقدیر در دستان من است و سرنوشت حاصل کارم. اما...
دیگر نمی گویم. دوباره بهارعشقم پاییز گشت. سردو ساکت وتیره.
گفته بودم نخواهی ماند لیکن تو گفتی... گفته بودم برایم سخت وزجرآور است اما توگفتی
برایت سهل است. گفتی صبور باش٬استوار٬سخت و...
گفتی عاری شو از نفرت ازخشونت ازخاطراتی تلخ و من همان کردم.
گفتی گنجینه ات را به قلبم ٬به دستم وبه خاطرم بسپارومن سپردم.
اما...
گفته بودم خواهی رفت .گفته بودم آسمانم باردیگر تار خواهد شد. گفته بودم قلبم را ...
ولی تو رنجیدی از سخنم.
مرا تنها رها کردی بادلی عاشق و بی تاب.
به یادت می خوانم ٬می گریم و می نویسم . نه دیگر نمی نویسم.
زخم دل بانوشتن تازه می شود . قلم آخرم برای تو ونفس آخرم.
نگاشته شد به تاریخ۲۰/۱۲/۸۲
m.t.p